تبليغاتX
پژواک
داستانهای کوتاه

پسر از کوه پائین آمد.سه روز آواره و گرسنه با خود سر کرده بود.دختر عمویش را نمی خواست.دوستش داشت نه مثل یک همسر.باید بگویم دلم پیش کسی دیگر است.چند روزی می شدعمویش سراغش را می گرفت ولی می گریخت. حتما می خواست تاریخ ازدواج را تعیین کند.می گویم عمو برای تو و دخترت می میرم ولی دلم جای دیگرست.بعد می روم سراغ آن که دوستش دارم و از عشقم سخن می گویم. به خواستگاریش می روم.حتما جواب نامه ام را داده است.بخوانم.کسی را بر می دارم و می رویم به خانه شان برای خواستگاری.خدایای من فرشته ام مال من می شود

عمویش را که دید.از نگاه متعجب عمویش حیرت کرد.عمو سرش را زیر انداخت.چه بر سرخودت آوردی. دخترم را نمی بخشم.می گفت دلش جای دیگرست.من جواب داداش خدا بیامرزم را چی بدهم. پنجشنبه عقد کنان است.می دانم نیایی بهتر است.عمو تو پاره تنم هستی .پسر دوید. عمو یله شد در خیابان . داداشم تنها فرزندش ٬ تنها پسرش را به من سپرد. بمباران که شد همه خانواده شان مردند و وقتی خودش هم تاب نیاورد و سکته پسرم را زیر بالت بگیر نذار آواره بشود. خواست داماد خودش کند تا حرف داداش زمین نماند. خدایا جواب مادر خدابیامرزم را چی بدهم

پسر به محله رسید.پسر بچه جلویش دوید و گفت یکی و دو روز بود دنبال تان می گشتم . این نامه برای شماست.دختر را دید که از پشت پنجره نگاهش می کرد. نامه را باز کرد.آقا من هم شما را دوست دارم ولی پنچشنبه عقد کنان من است. خواهش می کنم مرا فراموش کنید. پسر جهان دور سرش چرخید. عصر پنجشنبه بمب به خانه شان خورد و بعد چند ساعت پدر مرد.پسر دور خود چرخید.عمو به سرعت به طرفش دوید.صدای ترمز ماشین بر خاست.تن خون آلود پسر برکف خیابان پرت شد.عمو فریاد کنان گفت. داداش حلالم کن.خدا مرا بکش تا از این شرم خلاص شوم.خدایا امانت دار خوبی نبود م.دختر آرام می گریست. با خون گریست و با خود گفت پسر بدون تو من با مرگ ازدواج می کنم و بعد دیگر پشت پنجره دیده نشد   

نوشته شده توسط محمد آقازاده در ساعت 12:10 | لینک